پیاده در باران

لحظه های شاعرانه

 

لحظه پرواز

۱۳۸۸/٧/۳٠

 

روزی نگاهت بهترین تصویر من بود

یادت شباهنگام دامنگیر من بود ...

وقتی که آزادانه با هم می پریدیم

عاصی ترین احساس در زنجیر من بود

من خواب دیدم پر کشیدی و سحرگاه

تنها شدن در این قفس تعبیر من بود

رفتی و چشم آینه بعد از تو هر صبح

در حسرت لبخند دیرادیر من بود

رفتی ندیدی بی تو حتی روز ابری

خورشید در اندیشه تبخیر من بود

عمری دلم می خواست باهم پر بگیریم

اما چه میشد کرد این تقدیر من بود

در لحظه پرواز بالم درهوس سوخت

تو خوب بودی همسفر تقصیر من بود

 

پيام هاي ديگران ()

 

تشییع سرخ(برای هفته دفاع مقدس)

۱۳۸۸/٦/۳۱

 

چرا سرشک من امشب زحد نمی گذرد؟

از ارتفاع نفسگیر سد نمی گذرد ...!؟

مگر مراسم تشییع سرخ یاران نیست

و از برابر چشمم جسد نمی گذرد ؟

سیاهپوشی من گرچه ازسیاهدلی ست

ز قاتل تو دلم تا ابد نمی گذرد !!

به نیزه گرجگرحمزه چاک شد دیدیم

که ذوالفقار هم از عبد ود نمی گذرد

شتاب کن دل من کاروانیان رفتند

از این کویر دل نا بلد نمی گذرد!

تورابهشت به آغوش بازخوانده شهید!

چو من مسیرتوازدست رد نمی گذرد!

که بی حمایت دست تو روح من حتی

ز سقف کوته سنگ لحد نمی گذرد!!

بساط شعر مهیاست واژه ها جمعند

بیا به خانه ام ای خوب بد نمی گذرد

 

 

پيام هاي ديگران ()

 

امید نرگسی

۱۳۸۸/٥/۱۳

 

دوباره یک شب دیگر  دوباره تنهایی

دوباره  این من  و این امتداد یلدایی

ستاره میچکدازچشمهای بسته صبح

میان  بستر تاریک  نا شکیبا یی !

امیدنرگسی ام آن حضورنامرئی است

غروب بی کسی ام آن طلوع رویایی

به پیشواز تو می آیم ای حقیقت سبز

چرا به خلوت پائیزی ام نمی آیی ؟

همیشه مشتعلت فوج فوج  پروانه

هماره منتظرت موج موج  دریایی

بیا طراوت شرقی ! بیا وقسمت کن

میان  پنجره ها  یک  بهار  زیبایی

غزل کم است وزمینیست آی حافظ خون

بخوان قصیده ای از عشقهای بالایی

 

پيام هاي ديگران ()

 

غزل انکار

۱۳۸۸/٤/۳۱

 

نیاز ما به هم از چشمهایمان پیداست

از اشتیاق دل مبتلایمان پیداست ...

وعشق،لرزش رسواگری که وقت کلام

شبیه زلزله ای در صدایمان پیداست !

چه مشکل است که حاشا کنیم دریا را

که بر سواحل غم رد پایمان پیداست

چگونه منکر این ارتباط پاک شویم؟

در آب و آینه وقتی حیایمان پیداست

به جای جمله من دوست دارمت تنها

سکوت بی سبب و نابه جایمان پیداست

خداست آنکه خبردار راز پنهان است

اگر فقط سر از هم سوایمان پیداست

به رغم لیلی افسانه سهم مجنون باش

اگر چه عاقبت ماجرایمان پیداست !

صلیب عاطفه را بازهم به دوش بکش

نگاه کن دل من ! جلجتایمان پیداست

 

پيام هاي ديگران ()

 

وارث

۱۳۸۸/۳/۱۸

 

ماه می تابد و بر روی تو می پاشد نور

قصد داری به دلم باز بیندازی شور...

چیدنی شد لب شیرین تو اما ای سیب

دوست دارم که تماشا کنمت دورادور

چهره ات را که ندیدم به گمانم اما...

چشمهایت عسلی باشد و موهایت بور

این چه رسمی است که ازسفره رنگارنگت

بغض تلخی است فقط سهم من واشکی شور

دل تو وارث بی رحمترین چنگیز است...

دل من وسعت ویرانه ترین نیشابور !

گفتی از این غزل هرشبه منظورت چیست

مطمئن باش به غیر از تو ندارم منظور

 

پيام هاي ديگران ()

 

فال سیاه

۱۳۸۸/٢/۱٢

 

ای به رنگ چشمهایت روزگارانم سیاه

از نگاه تلخ و تاریکت دل و جانم سیاه

فال با این شیوه هم دیگر علاج درد نیست

بس که از ته مانده قهوه است فنجانم سیاه

از غم این برف دمادم بخت موهایم سپید

از کبود آه پی در پی زمستانم سیاه

از قلم فرسایی بیهوده پیرامون عشق

صفحه هایم جوهری شد دست و دامانم سیاه

در غزل روزی تو را بت خواندم از آن شعر شوم

شد یقین من سیاه از کفر و ایمانم سیاه

فکر می کردم که چون خورشید تابانم ولی

گفت با من آینه چون ابر بارانم سیاه

گفتم ای دل روی برگشتن نداری؟ گفت نه

چون شبیه نامه اعمال شیطانم سیاه

پشت سر آغاز راهی رنگ مه خاکستری

پیش رو راه غبار آلود پایانم سیاه ...

 

پيام هاي ديگران ()

 

فاصله

۱۳۸۸/۱/۱۸

 

اگر چه چیز زیادی ندارم از تو به یاد

مرا دقیقه ای از یاد بردن تو مباد ...

دوشاخه گیسوی خم درخمت دوپیچک ناز

دو گونه تو دو گیلاس قرمز همزاد !

به هم من و تو چه نزدیک و آشنا بودیم

چقدر فاصله یکدفعه بین ما افتاد !؟

گذاشتی که بمانم در آرزویت و باز ...

از این خوشم که رسیدی تو لااقل به مراد

سوال کردم از آیینه : عاشقی یا نه ؟

که ناگهان کسی از بطن من ندا سرداد

"تو از سیاوش و ققنوس داری اصل و نسب

تو را از آتش عشق است دودمان و نژاد"

به خویش آمدم و از دو راهی تردید

شدم روانه به دنبال هر چه بادا باد !

درست مثل تو من نیز ازقضا دیریست

به بخت خویش دچارم ولی نه مثل تو شاد

که دیده بی داماد آدمی عروس شود ؟!

و یا بدون عروس آدمی شود داماد ؟!

 

پيام هاي ديگران ()

 

خبرچین

۱۳۸۸/۱/۱٢

 

وچشمها بسته بود و لبها شکوفه هایی که وا نمی شد

شبی که حتی صدای باران برای شعرم هجا نمی شد...

شبی که یک باد استخوان سوز زشاخه تنهاگل مراچید

گلی که ازفصل غنچگی هاش زشاخ وبرگم جدانمیشد

نگیر آری نگیر مشکل به شیطنت های کودک دل ....

اگر تو در خانه مانده بودی روانه کوچه ها نمی شد !

به آن دو سبز-آبی تو سوگند اگرمضامین اشک هایت

نبود.... این گونه شعرهایم زلال و بی ادَعا نمی شد !

بدون تردید این غزل ها اگر خبر چین من نبودند.....

همیشه رازم نگفته می ماند و اینچنین برملا نمی شد

 

پيام هاي ديگران ()

 

نیلوفرانه

۱۳۸۸/۱/۳

 

بدون چکمه و چتری گشاده در باران

دوباره راه می افتم پیاده در باران ...

سراغ روی گلت را مگر بگیرم باز

ز بلبلان دل از دست داده در باران !

سپاهیان بهارند در دو سوی مسیر...

صنوبران به صف ایستاده در باران!

نوید می دهد آهنگ دلنواز نسیم ...

ز برگزاری یک جشن ساده در باران

خیال نیست خودت هستی ای کسیکه ترا

خدای معجزه این بار زاده در باران

ولی تو دست تکان می دهی و می گذری

به رخ نقاب سیاهی نهاده در باران

به یاد موی تو نیلوفرانه می پیچد ...

صدای گریه من بی اراده در باران

و باز خسته و مایوس چشم می دوزم

به انتهای مِه آلود جاده در باران ...

 

پيام هاي ديگران ()

 

این حقّ من نبود

۱۳۸٧/۱٢/۱٧

 

فاتحانه دور می شدی از این حدود

بارها صدا زدم تو را ولی چه سود

چاه بود و چاه آنکه ناله می شنید

اشک بودواشک آنکه عقده می گشود

ماتمی نکاست هیچکس ز خاطرم

هرکه آمد وغمی به غصَه ام فزود

در قمار عشق آری از تو باختم!

باختم ولی شکست حقَ من نبود

بعدازاین ستاره پیش چشم من سیاه

بعدازاین سپیده پیش چشم من کبود

دردلم حضورروشن توهست ونیست

مثل عکس ماه در میان قاب رود!

می توان همیشه از ندیدنت گریست

می توان همیشه از نبودنت سرود

 

پيام هاي ديگران ()

 

عشق آسمانی

۱۳۸٧/۱٢/۱٦

 

آمده بودی به دیدنم ولی از دور

آمدی اما چرا پس آنهمه مغرور

آمده بودی به رغم فاصله انگار

مستِ نگاهم کنی تودخترانگور

محشری از روشنی بپا شدازامید

شددل مایوس من دوباره پرازنور

ای نفس تازه! ای حیات مجدد!

قلب من از دیدنت بلندشدازگور

حیف ندادی اجازه تا که بگویم

بی تو چه آمدبه روزآن سرپرشور

گرچه نشدبیشترشوم به تونزدیک

چشم حسودان به یمن آمدنت کور

شهدوصالت مبادسهم من ای گل

گِرد تو گَردم اگر به نیت زنبور!

بازشبم راپرازستاره کنی کاش

باتوام ای عشق آسمانی مستور

 

پيام هاي ديگران ()

 

مگذار ناتمام بمانم

۱۳۸٧/۱٢/٤

 

زیبای ناز! آهوک خوش خرام من!

ای راز چشمهای تو رمز دوام من

گوشم ازارتعاش خوش خنده هات پُر

سرشار از شمیم نگاهت مشام من !

آن سرکه جزبه پای تواُفتد بُریده باد

چشمی که جزبسوی توباشدحرام من

در دادگاه باور این سرزمین سنگ...

دیوانگی است جُرم وجنون اتهام من

قربان حُرمت تو وعشق تو رفت اگر

زیر سئوال عقل من واحترام من !!

شیرینی حیات ز نُقل دهان توست...

شیرین نمی شود به خدابی توکام من

صدبارنازم آن قدمی را که خودبه میل

بی هیچ آب ودانه نهادی به دام من !

ای کاش هیچوقت نبینم تومرغ عشق

ناگاه پر کشیده ای از روی بام من...

یک حنجره به شاعرت آواز هدیه کن

معشوق عیسوی نفس با مرام من !

یک روز زرنویس شود با خط درشت

پشت شناسنامه ات ایکاش نام من...

تکمیل بیت آخر شعرم به دوش تو !

مگذار نا تمام بمانم تمام من !!

 

پيام هاي ديگران ()

 

غزل قسمت

۱۳۸٧/۱۱/۳٠

 

قسمت نبود انگار سهم من شما باشی

تقدیرم این شدتاابدازمن جداباشی

می خوانمت ازدورآه ای قله مغرور!

هرچندامیدی نیست پژواک صدا باشی

آری قفس بودم برایت عین خودخواهیست

مهلت نمی دادم اگراز من رها باشی

تیره،کدر،تاریک،من کی لایقت بودم؟

اصلا همان بهتر که با آئینه ها باشی!

وقتیکه حجمم همچنان ازعطرت آکندست

دیگرچه فرقی دارد ای گل هرکجاباشی

تومریم قدیس بودی من ولی ابلیس...

نسبت به من حق داشتی بی اعتناباشی

بی حُسن مَقطَع مانده ام قسمت نشدحتی

درشعر هم همراه من تا انتها باشی!

 

پيام هاي ديگران ()

 

غزل آشتی

۱۳۸٧/۱۱/٢۸

 

با هم مگر قرار نبود آشتی کنیم ؟

گویا دلت نخواست که زود آشتی کنیم

دیشب چقدر منتظرت بودم ای عزیز

تا زیر آسمان کبود آشتی کنیم ...

در استوای کینه خود سوختیم کاش

با انحنای آبی رود آشتی کنیم !

نه من مقصرم نه تو پس با وجود این

دعوا برای هر چه که بود آشتی کنیم

ما هر کدام راهی شهر محبتیم ...

آنجا خوشا به محض ورود آشتی کنیم

خاشاکی از غرور مهیا کنیم و بعد

در بزم گرم آتش و دود آشتی کنیم

چشمان مان میانجی وصلند پس بیا

بی هیچگونه گفت و شنود آشتی کنیم

 

پيام هاي ديگران ()

 

روح کاغذی

۱۳۸٧/۱۱/٢٥

 

شما که مثل من از شور عشـق لبریزید

نوشـته ایـد که با یادم اشک می ریـزید

نوشته اید که دوری برایتان سخت است

و خسته از شب و از گریه های یکریزید

بـه چشـم خویش ببیـنید ای غزل بانو !

چه سان جنون مرا باز برمی انگیزید؟!

کـم از مـسـیـح نـدارد دل نـحـیـفـم را...

از ارتـفـاع صـلیـبی اگـر بیـاویـزید !!

همیشه این دل پژمرده شرمگین شماست

 ــ شما که پنجره ای سبز رو به پائیزید ــ

شبیـه سیـر، شبیـه سـلوک ، امّـا نـه !

شمـا فراتـر از این واژه های ناچیزیـد

به نور نقره ای سینـه شما سوگند ...

که بی نیـاز ز هـر گونـه گردن آویـزید

به روح کاغذی ام شعله می زند اندوه

گر از تبسّم تان بیش از این بپرهیزید

 

پيام هاي ديگران ()

 

غزل سایه ها

۱۳۸٧/۱۱/٢٥

 

شب که می آید هجوم آرند سویم سایه ها...

چون شبح قد می کشند از روبرویم سایه ها

می خزند آرام ازهرسمت و پنهان می شوند

مثـل بغـضی کهنـه در عمق گلـویم سایه ها

مثل گرگی پوزه می سایند شب ها بر زمین

تـا مـرا پیـدا کنـنـد از ردّ بـویـم سـایـه هـا

از سرناچاری آخرمی زنم خود رابه خواب

دسـت بردارنـد تـا از جستجویـم سـایه هـا

غافل ازآنم که چونان بختکی سنگین ونحس

می شوند آوار و می افتـند رویم سایه ها

باورش سخت است می دانم ولی دیدم شبی

سر در آوردنـد حتّی از پتـویم سـایه ها !

تب که دارم گاه می ترسم که از هذیان من

آشنـا بـاشـنـد بـا راز مگـویـم سـایـه هـا!

 

پيام هاي ديگران ()

 

پشت پلک ابرها

۱۳۸٧/۱۱/٢۳

 

مثل دل همیشه در معرض خرابی ام...

جام عشق من تهی است آه موشرابیم

پشت پلک ابرها رفته رفته محو شد...

مثـل چشـم های تو آسمان آبی ام !!

ساحل آشیان ترین! چشم بازکن ببین

موج ها چه می کنند با دل حبابی ام؟

اینکه می روم درآن سنگلاخ غربتست

کـاش رو بـراه بود راه انتـخابی ام...

پرسش نگاه تو می گدازدم چو شمع

آب می کند مرا شرم بی جوابی ام

سایه های بیکسی قدکشیده اند آه

بـاز می رسـد ز راه روز آفتـابـی ام!

 

پيام هاي ديگران ()

 

یک جرعه عاشقی

۱۳۸٧/۱۱/٢۱

 

آرام باش و درد دلت را به من بگو

خاموش جای اینکه بمانی سخن بگو

کافیست هرچه گفته ای از مرگ تابه حال

ازاین به بعد یکسره از زیستن بگو

با دوست از تبادل جان دراِزای جان

با دشمن از مبارزه تن به تن بگو

یعقوب های خسته به امید زنده اند

با چشم های منتظر از پیرهن بگو

از نرگس و بنفشه بهاریه ای بساز

یا چامه ای به سبزی شعر چمن بگو

با این دلی که تشنه یک جرعه عاشقیست

از رودخانه، ساقی دشت و دمن بگو

یا در سکوت با تب عریان یک نگاه

از چالش شگفت بدن با بدن بگو!

من شهره ام به طرح معمای بی جواب

از راز آفرینش شیطان و زن بگو؟

 

پيام هاي ديگران ()

 

سلول انفرادی

۱۳۸٧/۱۱/٢۱

 

کولاک می نوازد و یک گنجشک درچنگ میله های بداقبالی است

می لرزد و نگاه هراسانش دلتنگ روزهای سبک بالی است

گفتی بیا که وقت خوش پرواز گفتی بیا که وقت خوش کوچ است

دیدم که حرفهای خوشت پوچ است دیدم که وعده های تو پوشالی است

ناگه مرا اسیر خودت کردی گنجشک فالگیر خودت کردی

چشمت به جای اینکه به من باشد دنبال فال و مهره رمالی است

پابند آب و دانه نخواهم شد آخر چگونه می شود اینجا ماند؟

تا تن در انزوای چنین زندان دل در فضای شرجی یک شالی است

آن روح را که از قفس تن رست دیگر به تازیانه نخواهی بست

این روزها دوباره که می آیی سلول انفرادی من خالی است!

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

حمیدرضاحامدی

آنچه پیش روی شماست در واقع نتیجه بیش از پانزده سال تجربه و تلاش جدّی من در زمینه شعر است که بیشتر در دو قالب غزل و رباعی به منصّه ظهور رسیده اند چنانچه پس از مطالعه آنها نظرتان را برایم بنویسید بی شک در ادامه راه مرهون یاری تان خواهم بود.

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
 

نویسندگان

حمیدرضاحامدی
 

دوستان

( آوا )
پلاک7
دلشرم
food20
onkido
زاینده رود
مجید تال
عشق زلال
علیرضابدیع
میوه ممنوع
بلوغ ستاره
زهرا انارکی
زهرا آقامیری
آرش شفاعی
قوی سبکبار
زهرا معتمدی
علی محمدی
وحیده گرجی
محمد رفیعی
محمدغفاری
یوسف رحیمی
حسن بیاتانی
شاعران جوان
پنجره های مجاور
اصغرعظیمی مهر
روح ا... نورموسوی
زهراسادات ضرابی
گلچین شعر معاصر
زهرا اسماعیل گل
محمدسعیدمیرزائی
محمدسعیدمیرزائی
مصاحبه من باامتداد
محمّدکاظم کاظمی
زهراسادات هاشمی
فاطمه سادات ضرابی
وبلاگ شاعران جوان قم
عبدالرضاکوهمال جهرمی
چندشعرشاهدانه من درامتداد
 

امکانات جانبی

RSS 2.0

بدون چکمه و چتری گشاده در باران / دوباره راه می افتم پیاده در باران / سراغ روی گلت را مگر بگیرم باز / ز بلبلان دل از دست داده در باران / سپاهیان بهارند در دو سوی مسیر / صنوبران به صف ایستاده در باران / نوید می دهد آهنگ دل نواز نسیم / ز برگزاری یک جشن ساده در باران

JavaScript Codes